X
تبلیغات

براي ورود كليك بكنيد

براي ورود كليك بكنيد

شب هاي باراني - شعر عاطفی

شب هاي باراني

شعر عاطفی

کارت پستال

سلام داداش های گلم خوبین

امروز براتون یه کارت پستال درس کردم خیلی ساده درستش کردم ولی برا اولین بار خیلی خوبه

 

ببخشین که نتونستم بعضی هاتونو دعوت بکنم

پی نوشت : واقعا من ازتون معذرت میخوام چون نمیدونم کودوم بی پدر و مادر با اسم من

به بعضی هاتون نظر غلت و فش و چیزایی گفته که من نمیتونم به زبونم بیارم

به هر حال من ازتون معذرت میخوام

ادامه مطلب مطالب بیشتر   لطفا به ادامه مطلب مراجعه بکنید


برچسب‌ها: عکس شعر, شعر عاطفی, ساخت کارت پستال, کارت پستال عاشقانه, عکس فانتزی پسرانه
ادامه مطلب
[ یکشنبه هشتم مرداد 1391 ] [ 7:30 ] [ ..::کامران::.. ] [ ]


شعر عاطفی

دامن علقمه را عطر گل ياس يکي است

قمر بني هاشميان در همه ناس يکي است

سير کردم عدد ابجد و ديدم به حساب

نام زيباي اباصالح و عباس يکي است


برچسب‌ها: شعر عاطفی
[ پنجشنبه هشتم تیر 1391 ] [ 7:18 ] [ ..::کامران::.. ] [ ]


شعر كوتاه زيبا

ببین عشق صدف با او چه ها کرد

دلش را از کف دریا جدا کرد

کنار ساحل آمد ساکت و سرد

نهنگ عاشقی خود را فنا کرد

*******************

صبح خورشیدی طلوع می کند


در ماهی، تا به ... غروب رسد

گرسنگی ام.

*******************

وقتی که خاطرم


پریشان گیسوانت می شود

تو ...

پریشان می کنی

گیسوانت را

به خاطرم.

*******************

دیریست


دستهای خیال من،

تصویر تو را می کشند

و اکنون

در کوچه ای پرسه می زنم

که کودکی ام را

به امروز رسانده است.

********************

لطفا بر محمد و ال محمد صلوات بفرستيد

بقيه ادامه مطلب


برچسب‌ها: شعر کوتاه, شعر, شعر عاطفی, شعر كوتاه, شعر عاطفي, auv ;, jhi, auv
ادامه مطلب
[ جمعه نوزدهم خرداد 1391 ] [ 23:12 ] [ ..::کامران::.. ] [ ]


شعر عاطفی

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 

از : حمید مصدق


برچسب‌ها: شعر کوتاه, شعر, شعر عاطفی
[ چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 ] [ 8:36 ] [ ..::کامران::.. ] [ ]